با یکی از دوستان می چتیدم ، گفت :«چه طوری؟»؛ نا خودآگاه گفتم :«هیچ طور».و پس از درنگی کوتاه پی بردم چه جمله ی حکیمانه ای به کار برده ام.من «هیچ طور» م .
یکشنبه
شنبه
نقیض
مارکس به این نکته ایمان ِقوی داشت که: « سهم ِِ "اندیشه" و "فرد" در برابر ِ نیروها و ساختارهای ِ جامعه ناچیز است» اما خود به نقیض ِ این گزاره بدل شد!
نوشته ی م.داریان 1 نظر
برچسبها: نگاهی به بیرون
چهارشنبه
گذر گاه
فقرا در گنداب نکبت و تنگدستی ، دست و پا می زنند که ما احمقانه بپنداریم:«آه،چه خوشبختیم».هر لحظه ای که در سردخانه ی ذهنمان اجسادی را از گذشتگان رونمایی می کنیم عقده ای نو در دلمان می شکفد.
به راستی چه چیز از گذشته ام برایم باقی مانده؟ ...حسرت روزهای خوب گذشته ؟ یا کینه ای از فریاد های فروخورده؟
باری، سپاه ِزمان همواره مظفر و پیروزبوده. شهری به شهر دیگر...پیروزی در پی پیروزی...بدون وقفه می تازد ودر دایره تنگ زندگی، محاصره مان کرده است...آه که این ثانیه ها چه خستگی ناپذیرند.
اما نه! این شاید کیمیاگر پیریست که نور ِ طلایی ِ کورکننده ی ِجاودانگی را در رگ های نازک ما یافته.
به راستی چه چیز از گذشته ام برایم باقی مانده؟ ...حسرت روزهای خوب گذشته ؟ یا کینه ای از فریاد های فروخورده؟
باری، سپاه ِزمان همواره مظفر و پیروزبوده. شهری به شهر دیگر...پیروزی در پی پیروزی...بدون وقفه می تازد ودر دایره تنگ زندگی، محاصره مان کرده است...آه که این ثانیه ها چه خستگی ناپذیرند.
اما نه! این شاید کیمیاگر پیریست که نور ِ طلایی ِ کورکننده ی ِجاودانگی را در رگ های نازک ما یافته.
اشتراک در:
پستها (Atom)